|
درد و دلهای عاشقانه
|
چه کسی می داند که تو در حسرت یک زوزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشای
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی...!
سلام
سلام من این بار تقدیم به کارگر دل شکسته.
کارگری که در میدان انتظار به امید آمدن،...سرما را در بغلش احساس می کند
کارگر به تاولها و زخمهای دستش خیره شده و ناگهان اشک از دو چشمانش بر رویه دستانش جاری می شود
این اشک به خاطر زخم دستانش نیست این اشک به خاطر زخم دلش است
دیشب وقتی ناخودآگاه دفتر انشاءِِِِِِ دخترش در مقابلش بود
شروع کرد به خواندن
موضوع/از خدا چه می خواهید؟
سلام خدا جون
من خدا را دوست دارم چون به من بابای مهربونی داده
من خدا را دوست دارم چون به من مامان مهربونی داده
خدا جون پدر من کارگر زحمت کشی است
خدا جون از تو می خواهم زخمهای دست بابامو خوب کنی چون وقتی سرمو روی سینش می ذارم تا بابا منو ناز کنه از دستاش خون میآد
خدا جون از تو می خواهم وقتی مامانم فرش می بافه و به من املاء می گه سرفه نکنه آخه آنقدر غلط هارو پاک می کنم پاکُنم تمام میشه
خدایا من خیلی چیز ها از تو می خواستم اما .................پایان
دلیل اما را پدر دانست چون کاغذ دفتر دیگر تمام شده بود
می خواهم بنویسم اما دیگر دوست ندارم در این مورد بنویسم
کمی فکر کن.
هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد؟
يک فريب ساده و کوچک
ان هم از دست عزيزی که تو دنيا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی بايد همين باشد
خدایا کفر نمی گویم ،
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم ؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی .
نمی گویی؟
خداوندا
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مس قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است .
مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمان خراش نشسته و سیگار می کشید.مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت ته سیگارش را پایین بیندازد" نه خودش را
حیف از ان عمر که در پای تو سر کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم امده بود
زان همه ناله که من پیش تو اخر کردم........
.................................................
دیر گاهیست که تنها شده ام ..........
خدایا روشنی را به دلم هدیه کن
خسته ام از این همه تنهایی
روزگاره پر از اندوهم را در یاب که دیگر طاقت ندارم
خداحافظ
عاشقی !
چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !
در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی
شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش
تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی
قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من
برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !
عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است
بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی
اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود
با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی
گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت
گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی
در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم
این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی
ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن
دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی
..................................................
میعاد
آينهها و شبپرههایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهیِ پل
پرندهها و قوسوقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پردهيی که میزنی مکرّرکن.
| و شعله و شورِ تپشها و خواهشها | |
| بهتمامی |
فرومینشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامیگذارد
| چنانچون روحی | |
| که جسد را در پايانِ سفر، |
تا به هجوم کرکسهایِ پاياناش وانهد...
در فراسوهایِ عشق
تو را دوستمیدارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.
در فراسوهایِ پيکرهایِمان
با من وعدهیِ ديداری بده
...................................................
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری..........................................................................
..............................................................
به نام عشق
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن...........................................................
..............................................
صدای خیس
ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران
ومی رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران
نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رويای وارونه
ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران
ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران
دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن
ومن ، باران نديده ، دختری دلگير د ر باران
صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد
كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران
به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت
به سرتاپای من ، يك درد ِ دامنگير در باران
غمی كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام می ريخت
جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجير در باران .......................................................
.......................................................
منتظر
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم
ومن حل می شدم با آيه ی تكثير در باران ....................................................
...................................
نشان تو
از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست
اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست
قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست
لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست......................................
.......................................................
غزلی برای تو
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو.................................
......................................................









دچار یعنی عاشق
و تو فکر کن ماهی کوچکی دچار دریایی بی کران شود....
سهراب سپهری
روزها راه تا فاصله ها برداریم
شب ها گله و شکوه و حرف
که دلی پرخون داریم
من همین لحظه ی دیدار
فرصت دارم
تو چرا خاموشی ؟
سالهاست که ما منتظر دیداریم
شب هاست
که با یاد تو ما بیداریم
من همین لحظه ی دیدار
فرصت دارم
بیا دست از سر غم بر داریم
مگراین لحظه چه فرصت داریم ؟
روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی
بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی
که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت
محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است
نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام
چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها
افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم!

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت. بس دعاها از دل دیوانه
کردم برنگشت.شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش
خویش را افسانه دیدم برنگشت.زلفهایم را که روزی می ربود از قرار او
تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت. تا بداند در ره او با کسانم کار
نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت. این من مسجد نشین
عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت.
.......................................................
): دل که آشفته ي روي تو نباشد دل نيست آنکه ديوانه ي خال تو نشد عاقل نيست
.......................................................
عشق نفس نیست که خوابش کنی!! می شکند ، هرچه جوابش کنی!! درد همین پت پت غم در تن است مقصد من قافله ی رفتن است......
....................................................

پند می دهم:
ای ناشناس ، تو را نمی شناسم و مرا نمی شناسی ، اما سعی کن
در زندگی همیشه خودت باشی

....................................
روز قهرمانی پرسپولیس یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.
..................................
امیدوارم همیشه قهرمان بمانی ![]()
![]()